Love and nothing else

نوروز 91
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩۱
 

با سلام

در روزهایی که هیچ چیز مانند همیشه و آنگونه باید نیست,

بهار زیبا, همچنان دلفریب و شورانگیز است.

امید که دلهایتان بهاری و نگاهتان سبز و گام هایتان استوار باشد.

یا حق


 
 
چه کنم؟
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٠
 

کی؟ چی؟ کجا؟ یعنی خبر مهمتری نیست؟ مشکلی نیست؟

راستی تهران برف اومد

بعدش آفتاب اومد

هفته دیگه هم گفتند برف می آد

خب خدا را شکر همه موارد مهم را گفتم!

یا حق


 
 
جای خالی
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠
 

چشمهای قرمز، صورت زردگون،

و نگاهی خیره که افق را می جوید که

جای خالی اورا کدامین شعاع نور غروب پر می کند.

خیرگی در زمان گم می شود و

نم نم ستاره ها در سفره آسمان

بسان کبک های تنبلی می آرامند.

آوخ که این همه ستاره نیز

قادر به پر کردن جای خالی نیست.

یا حق


 
 
خالی گزنده
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳٩٠
 

 فغان ممتد و ترسناک باد سرد و سوزناک و گزنده صحراى بی انتها و خالی، تنها همراه مرد پرشیان و ژولیده، در گمگشتگی عصیانیشان.

 هردو پهنه وسیع صحرا را می گذرند بی هیچ جای پای مانایی و هر دو نجواگر زمهریریِ تلخی های روزگارٍ گزنده.

 می روند و می روند، می چرخند و می چرخند و تکیده تر به آغاز باز می گردند.

آغاز!

 آغاز همان پایان بود.

یا حق.


 
 
سیاه چاله
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠
 

برای رسیدن به انتهای این دالان بی­انتهای تاریک و سرد، از نردبانی با پله هایی لق و پوسیده، پایین رفته­ام.

نه پایین نرفته­ام به انتهای سیاه­چاله­ای به عمق سحرآمیز جهان سقوط کرده­ام که سخت مرا به پایان کشیده است.

چه رها، در این بی زمانی و بی مکانی تمام ناشدنی هر لحظه چرخش و سقوطم، شتابی دیوانه وار می گیرد.

دیگر هیچ نمی­خواهم، چون دقیقاً در این لحظه در همین جا، هیچ را بدست آورده ام و در هیچ غوطه ورم.

یا حق


 
 
و دیگر هیچ
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٠
 

انگار که هزار ساله است

با شاخه های خشک

و پوست های ترک خورده

تنها میان تفت داغ شنها

در کویر لم یزرع و بی انتها

در آسمانی بیکرانه نارنجی

بی گذر ابرهایی بخشنده

روبروی تهاجم بیرحم باد

و شنهایی سخت طغیان گر

به امید عشقبازی ستاره های شب

درد روزها را در خود بی فریاد

لایه لایه نهان می سازد.

یا حق


 
 
آخر داستان
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ،۱۳٩٠
 

گیرم که دو دو تا چهار تا کردی

اما از نگاه خسته و آزرده من

 یک به اضافه یک مساوی یک است

یعنی من و تو که ما می شویم

فایده ندارد، تا کی در آینه گفتگو کنم

 تو در غبار اندیشهای معوج ذهنت

در تصویر مادیت گم شده ای

و دیگر چشمانت خیرهء سرابی است

و می بینیم که این سراب متعفن مردابی

در خود تو را فرو خواهد برد

و من چگونه دستی را که دراز نیست

بگیرم و از تالاب توهم بیرون کشم؟

حالا فقط یک سوال اساسی تلخ

همه فکرم را مشغول می کند

آیا می دانی که اطرافیان خیرخواهت،

در حال دریدنت هستند؟

یا حق


 
 
دیگر هیچ!!!
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠
 

آسمان بی اندازه کوتاه شده است بر دلم

چه ابرهای قطوری این فاصله کوتاه را انباشته اند.

سرازیری کوچه ها نا آشناست

و به مرداب مرده می رسد.

افق به رنگ خون است

و دل بیش از قوزک پا،‌ تاب ندارد.

چشم چشم را نمی بیند، اصلاً از بس ندیده است،

امروز یادش نیست که چه شکلی است.

آموخته ام آنچنان خوب پنهان شوم

که دیگر خودم هم خودم را نمی یابم.

چنان نماز مدرسه اصل بوده

که وضو و طهارت حاشیه شد.

و من فکر می کنم

که این ابرهای پرحجم، از برکت آن نماز است.

یا حق


 
 
امروز
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٩
 

مدتهاست که سرگیجه دارم و دستم به نوشتن نمی رود، نمیدانم چرا اسمان پایین و زمین بالاست؟

هوا هم که به گزارش صدا و سیما سخت آلوده است! نمیدانم کی هوا خوب می شود؟ احتمالاً این جابجایی آسمان و زمین را وارونگی هوا می‌گویند!

امیدوارم بارش آتی، هوا را صاف و بهاری بکند.

به امید بهار

یاحق


 
 
دشت سپید
نویسنده : Alireza passargad - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

چشمهایم را می‌بندم، می‌بینم.

چشم انداز روبرویم وسیع،‌سرد و سفید است.

بیاد می آورم دشتی‌که از برف یخ زده مملو بود و من با لباسی‌ نامناسب، با توانی ناکافی و با پاهایی‌ لرزان در کنار همراهان که از ناتوانی و خستگی‌ من بستوه آمده بودند، هر چند قدم در میان،‌ پاهایم که دیگر صدای برفهای‌ زیرشان را نمی‌توانستند در آورند،‌ از رفتن باز می‌ایستادند. اما همرهانم بسیار جوان بودند و سریع.

اندیشیدم که اگر بدینسان ادامه دهم وبالشانم و فرصت ها را از آنها خواهم ربود.

پس مصرانه وانمود کردم که صدای ماشین برف کوبی را در عقب می‌شنوم و بی‌توجه به غرولند ها و عصبانیت آنها بر گشتم و آنها نیز به مسیر خود تا مرزهای این سپیدی‌ مرگبار- عجب که سیاهی‌نشانه مرگ باید باشد - ادامه دادند.

اما امروز خشنودم، حتی‌ اگر آن دوستان بر پاهای ‌نااستوارم در این پناهگاه متروک نمور،‌ هنوز نا استواری‌ آرزومندند.

یا حق


 
 
← صفحه بعد